تبليغاتX
خاطرات من

خاطرات من

چیزایی هست که نمیخواهم کسی بخونه

آب از سرم گذشته
اگرچه
از دست و پا زدن نشوم خسته، هیچ گاه
باور کنید
من زنده ام هنوز
من زنده ام
مانند یک درخت تناور که زیر برف
ساکت نشسته است
چنان پرنده ای که دو بالش، شکسته است
اما
باور کنید
من زنده ام هنوز

منطقه ممنوعه

+نوشته شده در یکشنبه 8 آبان1390ساعت8:9 بعد از ظهرتوسط Arash | |

 

http://myup.ir/images/50625694700203932205.jpg 

پشت لبخندي پنهان هر چيز

روزني دارد ديوار زمان، كه از آن، چهره من پيداست

چيزهايي هست، كه نمي دانم

مي دانم، سبزه اي را بكنم خواهم مرد

مي روم بالا تااوج، من پر از بال و پرم

راه مي بينم در ظلمت، من پر از فانوسم

من پر از نورم و شن

و پر از دارو درخت

پرم از راه، ازپل، از رود، از موج

پرم از سايه برگي در آب

چه درونم تنهاست‌...

 

 

 


منطقه ممنوعه

+نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1390ساعت11:46 قبل از ظهرتوسط Arash |

آنك قصابانند بر گذرگاه ها مستقر               با كنده و ساتوري خون آلود

               و تبسم را بر لَبها جراحي مي‌كنند و ترانهِ را بر دهان

كبابِ قناري بر آتشِ سوسن و ياس             شوق را در پستويِ خانه نهان بايد كرد

               ابليس پيروزِ مست سورِ عزايِ ما را بر سفره نشسته است

                           خداي را در پستويِ خانه نهان بايد كرد

                           خداي را در پستويِ خانه نهان بايد كرد

+نوشته شده در پنجشنبه 5 اسفند1389ساعت12:9 بعد از ظهرتوسط Arash | |

The man who said,"I'd rather be lucky than Good" sow deeply into life

People are afraid to face how great a part of life is dependent on luck. Its scary to think so much is out of control

There are moment in a match when the ball hits the top of the net and for a split second it can either go forward or fall back. With a little luck, it goes forward and you win , or maybe it doesn't , and you lose


منطقه ممنوعه

+نوشته شده در سه شنبه 27 مهر1389ساعت4:39 بعد از ظهرتوسط Arash | |

نقاشی سرکوب تکرار بیهوده درس بود. و بی صدا پیش میرفت. Filipo Lippi جای فرا گرفتن درس روی کتابهای خود و دیگران آدم می کشید. چیمابوئه درس را رها میکرد تا روی کتاب و کاغذ نقاشی کند. من اول درس می خواندم. زیاد هم می خواندم. تا سر حد نفهمی و منگی. و نیچه وار انضباط مدرسه را بر خود هموار می کردم. می توانستم در زیر رگبار ((قدم اهسته)) از مدرسه برگردم. معلم مرا می شناخت. سر سپردگی مرا به دستورها دیده بود. پس چرا چوبم زد. به من نزد, به بیداری ذوق زد. به حضور رویا زد. میلارپا آواز خوش سر داد و به دست مادر ترکه خورد. صدای خوش پاداش خوش نداشت. ترکه خورد چون خواندن ننگ خانواده بود. اما کار من خطا نبود. اگر لکه ناجوری بر سپیدی کاغذ بود لکه ننگی بر دامن سنت نبود!

***

عمر مرا بلعید و پرورش یافت. من شاگرد خوبی بودم. اما از مدرسه بیزار. مدرسه خراشی بود بر بر رخسار خیالات رنگی خردسالی من.مدرسه خواب مرا قیچی کرده بود. نماز مرا شکسته بود. مدرسه عروسک مرا رنجانده بود. از همه بدتر صدای زنگ مدرسه بود. هرگز ژولیت آدام از دست (این صدای جهنمی) به اندازه من عذاب نکشید. این صدا خیالم را می برد. ذوقم را می شکافت. شورم را می نشاند. در کیف مدرسه پنهان می شد. با من به خانه می امد و فراغتم را می آزرد. وجودی پیدا داشت. به خوابم می آمد. این صدا درس شتاب داشت. و ترس دیر رسیدن.هرگز کافکا به اندازه من این ترس را نچشید.از در و دیوار می شنیدم((مدرسه ات دیر شد)).

***

پایان آخرین روز سال, پیش از تعطیلات بزرگ تابستان, در برنامه کلاس های دبستان, نقاشی نبود. هر ماده ای هم که بود بی معنی بود. معنی کجا و فرهنگ بااهل. هر چه بود از بر می کردیم. شاگرد کیسه زباله بود. درس در او خالی می شد. ((منابع طبیعی ایران)) در کتاب جغرافی بود, نه در خاک ایران. سرمشق ((ادب)) و ((راستی)) در محیط مدرسه نبود, در رسم الخط مدرسه بود. معلم در سخنرانی مدیر, ((پدر دلسوز)) بود. در کلاس نه پدر بود نه دلسوز. کتاب فارسی یک مرّقع بی‌قواره بود. در آن خزف کنار صدف بود: قاآنی کنار مولوی. مولوی در کتاب سال سوّم ابتدایی بود. مهم نبود که مولوی دور از فهم ما بود (دور از فهم دانشجوی ادبیات هم هست)، شعرش از رو هم درست خوانده نمی‌شد. آموزش جدا بود از زندگی. کتاب فضله تفاله‌ی واقعیت بود. حرف کتاب،‌ پروانه‌ی خشک لای کتاب بود. و کتاب مخاطب نداشت. خود مخاطب خود بود. در کتاب درس خوانده بودم: 

                      بچه جان بر سر درخت مرو              لانه‌ی مرغ را خراب مکن 

و بارها بر سر درخت رفتم، و لانه‌ی مرغ را خراب کردم. نمره‌ی اخلاقم در مدرسه بیست بود. درخانه صفر. در مدرسه سر به زیر بودم. در خانه سرکش. در مدرسه می‌ترسیدم. در خانه می‌ترساندم. مدرسه هوای دیگر داشت. خاکی دیگر بود با رسومی دیگر. دیاری بریده از کوچه و بازار شهر بود. یک جزیره بود. لاپوتا بود: در این جزیره، خوراک درسی ما آبستره بود: نصیحت متساوی‌الساقین. حکایت متوازی‌الاضلاع. قرائت قائمه. زبان اهل جزیره را نمی‌شد فهمید.

***

دبستان به سر رسید. و من به دبیرستان پا نهادم. راه من از خانه به سویی دیگر می‌کشید. از کوچه‌هایی دیگر می‌گذشت، تا به مدرسه می‌رسید. حیاط مدرسه دیگر آن نبود. برنامه آن نبود. معلمان، دیگر بودند. اما سستی عناصر تعلیم همان بود. و بی‌منظوری تربیت همان. آموختن به حافظه سپردن بود. و غایت نمره گرفتن بود. کلاس از زندگی بیرون بود. کلرور دو سدیم جز دست معلم شیمی نبود. شوری سفره‌ی ما از نمک بود. با گچ می‌شد خانه سپید کرد. با سولفات کلسیم نمی‌شد. در زنگ فیزیک ارشمیدس با ما بود. در حوض خانه‌ی ما با ما نبود. تنها سود درس شیمی ما سود سوزان بود. معلم ادبیات ما متمدن بود: اهلی را به وحشی برتری می‌داد. کتاب فارسی، کتاب اخلاق بود. اما دست کوتاه شاگرد دبیرستان کجا و دامن بلند مثنوی. هرگز به معنی ((عزت نفس)) و ((همّت عالی)) و ((خرد)) و ((اخلاص)) پی نبردیم.

***

روزی در خانه نشسته بودم و می‌خواندم: ((شافعی شش ساله بود که به دبیرستان می‌رفت)). با خود گفتم این نمی‌شود. ما هفت سالگی به دبستان می‌رویم. شش سال آنجا به هدر می‌دهیم. سیزده ساله می‌شویم. پس به دبیرستان می‌رسیم. مادر از آنجا می‌گذشت. گره‌گشایی از او خواستم. مادر گفت: (( از هوش زیاد هر کاری ساخته است)). و من نفهمیدم.

از دست نوشته ها ((معلم نقاشی ما))           

 


منطقه ممنوعه

+نوشته شده در سه شنبه 13 مهر1389ساعت11:19 قبل از ظهرتوسط Arash | |

بعد من ناگه به يكسو مي روند                      پرده هاي تيره دنياي من

چشمهاي ناشناسي مي خزند                         روي كاغذها و دفترهاي من
 
در اتاق كوچكم پا مي نهد                             بعد من با ياد من بيگانه اي
 
در بر آينه مي ماند به جاي                           تار مويي نقش دستي شانه اي

مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش              هر چه بر جا مانده ويران مي شود
 
روح من چون بادبان قايقي                           در افقها دور و پنهان ميشود


منطقه ممنوعه

+نوشته شده در یکشنبه 11 مهر1389ساعت5:46 بعد از ظهرتوسط Arash | |

تو به من خندیدی

و نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

                                               سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سـیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك


و تو رفتی و هنـــوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

                                           می دهــد آزارم

و من اندیشه کنــان

غرق  این  پنـــدارم

که چـــرا

                          باغچه کوچــــک ما

                                                 ســیب نداشت

                                                                                حمید مصدق


منطقه ممنوعه

+نوشته شده در شنبه 26 تیر1389ساعت2:50 بعد از ظهرتوسط Arash | |

چه خوبه پس از مدتها یکی از دوستای قدیمت بهت زنگ بزنه!

   چه خوبه وقتی تنهای تنهایی یکی باشه که بتونی بهش اعتماد کنی!

   چه خوبه وقتی انتظارش رو نداری یه خبر خوب بشنوی!

   چه خوبه با یه دوست قدیمی بشینی و به گذشته خودت بخندی!

   چه خوبه که یه مسافرت در پیش داشته باشی! یه مسافرت!


منطقه ممنوعه

+نوشته شده در دوشنبه 21 تیر1389ساعت1:8 بعد از ظهرتوسط Arash | |

سوتک

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد


نمی خواهم بدانم کوزهگر از خاک اندامم چه خواهد ساخت


ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم


سوتکی سازد


گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش


و او یکریز و پی در پی


دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد


وخواب خفتگان خفته را آشفته و آشفته تر سازد


بدینسان بشکند هر دم


سکوت مرگبارم را

                                                                                                                                                                                               دکترعلی شریعتی                


منطقه ممنوعه

+نوشته شده در چهارشنبه 16 تیر1389ساعت2:6 بعد از ظهرتوسط Arash | |

راه می افتم بی هدف مقصد راهو نمیدونم         کاش میشد اروم بگیرم ولی افسوس نمی تونم

نه يه قاصدک تو جاده كه بشه همسفر من     من يه قصه‌ام كه جدايي شده فصل آخر من
منطقه ممنوعه

+نوشته شده در پنجشنبه 3 تیر1389ساعت2:21 بعد از ظهرتوسط Arash | |

کاش تو قحطی شقایق                 بشینیم تو یه قایق

بزنیم دل و به دریا                         من و تو تنهای تنها

اونقده میریم که ساحل                 از من و تو بشه غافل

قایق و با هم میرونیم                    اونجا تا ابد میمونیم

جایی که نه آسمونش                   نه صدای مردمونش
 
نه غمش نه جنب و جوشش          نه گلای گل فروشش

مثل اینجا آهنی نیست                 مثل اینجا آهنی نیست

پس ببین یادت بمونه                     کسی هم اینو ندونه

زنده بودیم اگه فردا                       وعده ما لب دریا

زنده بودیم اگه فردا                       وعده ما لب دریا

زنده بودیم اگه فردا                       وعده ما لب دریا

زنده بودیم اگه فردا                       وعده ما لب دریا

                                                                      داریوش

                                                                   


منطقه ممنوعه

+نوشته شده در دوشنبه 31 خرداد1389ساعت1:35 بعد از ظهرتوسط Arash | |

اگر بنا بود که تنها یک پدیده ی فرهنگ کانادا را انتخاب کنم که بسیار دوست دارم، انتخابم بی تردید برج های توتم ( totem poles ) می بود. اگر جسورتر بودم چنین حکم می کردم که فرهنگ کانادا را می توان در برج های توتم خلاصه کرد. سکوت شان را. و یک دانش مرموز ازلی ابدی. غم چهره های برج ها. و در عین حال یک شوخ طبعی بدبینانه ی مقدس. و عقیده به تمام محاسن موزائیک قومی. و رنگ. و داستان گویی. و یک بدویت جهانی.این اثار هنری توسط سرخپوستان غرب کانادا در منطقه یوکان

  Yukon Territory و استان بریتیش کلمبیا  British Columbia ایجاد شده اند.

"توتم" نشانه ی یک قبیله است یا خاندان. برج های توتم چنین نشانه هایی هستند که سرخ پوستان آمریکای شمالی بر درختان حک می کردند. معنای برج ها از فرهنگ به فرهنگ متفاوت است. ممکن است تاریخ یک خانواده باشد، افسانه ای محلی، یا اتفاقی مهم. ممکن است یک ریشه ی فرهنگی داشته باشد یا تنها اثری هنری باشد برای زیبایی. اعتقاد عمومی بر این بوده است که تصاویر برج ها از یک سلسله مراتب پیروی می کنند با مهمترین فرد در بالای برج و کم اهمیت ترین در پایین. این عقیده اما مورد تردید است، با نمونه هایی که چیز دیگر می گویند.

سرخپوستان معمولا از تنه درخت سدر برای ایجاد این تیرک ها استفاده می کنند. یکی از اشکالات چوب سدر این است که به مرور زمان بر اثر رطوبت می پوسد و از بین می رود. به همین دلیل به ندرت می توان تیرکی پیدا کرد که متعلق به قرن نوزدهم میلادی باشد. قدیمی ترین تیرک های موجود مربوط به ۱۸۸۰ میلادی است. با این حال با توجه به نقل قول های اروپاییان تازه مهاجر به غرب کانادا این تیرک ها پیش از ۱۸۰۰ میلادی هم وجود داشته اند.

بیشتر Totem Poleها برای زیبایی سازی ایجاد شده اند اما خیلی از آنها هم برای یادآوری حماسه های آشنا، دودمان یک قبیله، جشن گرفتن باورهای فرهنگی و یا اتفاقات قابل توجه پدید آمده اند یا می آیند. این تیرک ها بخشی از فرهنگ سرخپوستان غرب کانادا را تشکیل می دهند؛ به طوری که به محض ورود به فرودگاه شهر ونکوور می توانید حضور آنها را در میان افتخارات این منطقه حس کنید.


آن چه در مورد برج های توتم جالب است این است که برج ها ساخته نمی شده اند برای ماندن و حفظ به عنوان میراث فرهنگی. برج های توتم باید که بمیرند چنان که اعضای خاندان و چنان که طبیعت.

اگر تصور می کنید که از برج ها به عنوان یک هنر سنتی و رو به زوال در کانادا صحبت می کنم، سخت در اشتباه هستید. برج های توتم اکنون از تمام دوران ها زنده ترند. تمام عروسک های عظیم اختتامیه ی ونکور ۲۰۱۰ از برج های توتم الهام گرفته بودند. برج سازان محلی هم کسب و کار بسیار پر رونقی دارند. دستمزد ساختن یک برج می تواند به ۱۰۰۰۰۰ دلار هم برسد

 

 

 

 


 

 

 




 






منطقه ممنوعه

+نوشته شده در یکشنبه 30 خرداد1389ساعت11:44 قبل از ظهرتوسط Arash | |

در تاریکی بی آغاز و پایان                                                                   

دری در روشنی انتظارم رویید

خودم را در پس در تنها نهادم

و به دورن رفتم :                                                                        

اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد

سایه‌ای در من فرود آمد

و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد


                                                                                 سهراب سپهری


منطقه ممنوعه

+نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد1389ساعت4:39 بعد از ظهرتوسط Arash | |

I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down.

Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
"Remember when we used to play?"

Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down.

Music played, and people sang
Just for me, the church bells rang.

Now he's gone, I don't know why
And till this day, sometimes I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie.

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down...


منطقه ممنوعه

+نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت1:4 بعد از ظهرتوسط Arash | |

امروز از یک دوست خوبم یه فیلم جالب گرفتم که خودش درست کرده بود

راستش من هنوزم میبینم نمیتونم جلوی خند ه ام رو بگیرم

پیشنهاد میکنم حتما امتحانش کنید

البته حتی من که سرعت اینترنتم بالاست بازم مراحلش یه کم طول کشید

ولی واقعا ارزشش و داره

من یه نمونه درست کردم که میتونید از لینک زیر مشاهده کنید:

http://en.tackfilm.se/?id=1275305218635RA42
.
.
البته میتونید عکس hero رو با عکس خودتون یا شخص دیگری جایگذین کنید

طریقه ساختش خیلی ساده اس فقط کافیه برید تو این سایت و عکستون رو آپلود کنید

و منتظر باشید تا فیلمتون اماده بشه

امیدوارم لذت ببرید!


منطقه ممنوعه

+نوشته شده در دوشنبه 10 خرداد1389ساعت3:30 بعد از ظهرتوسط Arash | |


منطقه ممنوعه

+نوشته شده در چهارشنبه 5 خرداد1389ساعت4:13 بعد از ظهرتوسط Arash | |

صدا کن مرا
صداي تو خوب است.
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش‌بيني نمي‌كرد.
و خاصيت عشق اين است.

كسي نيست،
بيا زندگي را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم.
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم.
بيا زودتر چيزها را ببينيم.
ببين، عقربك‌هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي‌كنند.
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي‌ام.
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.

مرا گرم كن
(و يك‌بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ،

اجاق شقايق مرا گرم كرد.)

Call me
Sweet is your voice
Sweet is the foliage of the strange plant
Grown in the farthest edge of sorrow

Within the space of this silent age
Lonelier am I than the test of a song
Within the scope of the alley’s conception
Come, let me tell you how vast is my loneliness?
My loneliness didn’t predict this ambush of your stature
And this is the characteristic of love

Nobody is here
Come, let us steal life and then

Divide it between two meetings
Together let us pore
The morning of the state of a pebble
Quick, let us see things
The dials of a the fountain clock turns time into dust
Come, melt lake a word in a line of my silence
Come, melt the bright weight of love in my palms

Make me warm
(And once upon Kashan’s plain the sky grow clouded
And a shower fell
And chilled men, then behind a rock
The hearth of anemone warmed me


برگرفته از:http://rrp.blogfa.com

+نوشته شده در سه شنبه 4 خرداد1389ساعت2:45 بعد از ظهرتوسط Arash | |

دیشب خواب دیدم یه کروکدیل نامرد(شاید یه تمساح نامرد) به یه کروکدیل دیگه حمله کرد و داشت میخوردتش

خواب عجیبی بود

تو خوابم درخت هم بود

زیاد به تابیر خواب اعتقاد ندیرم ولی میخوام تابیر این یکی رو بدونم

اگه اندیشمندی از اینجا میگذره لطفا comment بزاره


  

+نوشته شده در شنبه 1 خرداد1389ساعت2:27 بعد از ظهرتوسط Arash | |

این روزها دیگه زدبازی گوش نمیدم

یعنی اصلا همه اهنگهای رپ رو از تو گوشیم پاک کردم

دلم گرفته چرا این روزها دیر میگذره

دیروز با یه نفر ادم خوب تو شانگ های shanghai چت (chat) میکردم

از زندگی اونجا پرسیدم میگفت اینجا همه خیلی تحت فشار هستن

میگفت اینجا سرعت زندگی خیلی زیاده و همه سخت کار میکنن

خدا کنه اونجایی که ما میخواهیم بریم اونجوری نباشه

یــارو قیــمت سیم جوش تو تهران میخواست

بنده خدا فکر میکرد اینجا هم مثل اونجاست که همه چی شفاف باشه

به هر حال یه سری قیــمت گرفتم بهش دادم ولی فکر نکنم بدردش بخوره

این جمعه کوه نرفتم یعنی حال رفتن نداشتم

امتحان بچه ها شروع شده!

آخ که چـــــــه قــــــدر دلم یه مسافرت میخواد

فعلا بای   `~`



منطقه ممنوعه

+نوشته شده در شنبه 1 خرداد1389ساعت1:18 بعد از ظهرتوسط Arash | |

میدون ونک

تایم از دستم در رفته

کلافه بودم از گرمای آسفالت

بار سومی بود که میرفتم پیش منشی شرکت

بار سومی بود که در حالی که گوشی تلفن تو دستشه " نه نمیشه چند بار بگم "

میزنم بیرون

آدما هر کدوم به یه سمتی می دون

به چهره آدما نگاه میکردم ولی چیزی جز ترس نمیدیدم

بدو بدو رفتم تو شرکت کسی نبود همه رفته بودن

شت

این یکی هم نا تموم موند(کلا با تموم کردن کارا مشکل داشتم)

میام بیرون

هیچکی تو خیابون نیست

سکوت همه جا رو فرا گرفته

(پشت شیشه بانک)

تاریخ بانک میگه دو سال گذشته باور نمیکنم

میرم دنبال یه نفر بگردم کمکم کنه

پنج ساله کسی رو پیدا نکردم

تا این که مهدی با Lexus قرمزش از راهی میرسه

شیشه رو میده پایین و قبل از این که من چیزی بگم

"این دنیای تو نیست"

RUN

 

+نوشته شده در چهارشنبه 29 اردیبهشت1389ساعت1:10 بعد از ظهرتوسط Arash | |

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست           این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت                   هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان               لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست

در دامن بحر خزر و ساحل گیلان موجی است         که در ساحل دریای عدن نیست

در پیکر گلهای دلاویز شمیران                             عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست

آواره ام و خسته و سرگشته و حیران                  هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست

آوارگی وخانه به دوشی چه بلایی ست               دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ                 در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران                 بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران            لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ                     چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست

این کوه بلند است ولی نیست دماوند                این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

این شهرعظیم است ولی شهرغریب است         این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

                                          

                                                                                                                 زیباست نه؟

                                                                     


+نوشته شده در سه شنبه 28 اردیبهشت1389ساعت6:18 بعد از ظهرتوسط Arash | |



منطقه ممنوعه

+نوشته شده در یکشنبه 26 اردیبهشت1389ساعت3:27 بعد از ظهرتوسط Arash | |

I have a ball roundy rounded, It's red ,white and blue. When I hit it against the ground, You have no idea how far it goes. I didn't have this ball. I did my homework's well. My dad gave me an Eid gift. Gave me a rounded ball !a

+نوشته شده در پنجشنبه 23 اردیبهشت1389ساعت12:42 بعد از ظهرتوسط Arash | |

چیز زیادی ور نمیدارم

کوله ام همیشه آمادهست

یه فلاسک چای یه چیزی واسه خوردن

این که با کسی باشم یا تنها زیاد برام مهم نیست چون میدونم اونجا تنها نمیمونم

هر هفته میرم کوهنوردی

وقتی تو کوه هستم دنیا رو یه جور دیگه میبینم

همه اون چیزایی که روزانه برام خیلی بزرگ هستن اونجا میبینم هیچی نیستن

چیزایی اونجا میبینم که تو روز عادی توی شهر, دیده نمیشه

کوه ها رو دوست دارم

وقتی اونجام,  وجود خدا رو حس میکنم

وقتی از کوه بر میگردم احساس میکنم قویترم

دیگه لذتهای کوچیکی که توی این شهر به ظاهر بزرگ میبینم برام لذت بخش نیست

میخوام آزاد و قوی باشم مثل کوه

+نوشته شده در چهارشنبه 22 اردیبهشت1389ساعت2:34 بعد از ظهرتوسط Arash | |


منطقه ممنوعه

+نوشته شده در یکشنبه 19 اردیبهشت1389ساعت2:44 بعد از ظهرتوسط Arash | |



منطقه ممنوعه

+نوشته شده در شنبه 18 اردیبهشت1389ساعت11:43 قبل از ظهرتوسط Arash | |



منطقه ممنوعه

+نوشته شده در یکشنبه 22 فروردین1389ساعت10:22 قبل از ظهرتوسط Arash | |

            در شب کوچک من افسوس                                 باد با برگ درختان ميعادي دارد

            در شب کوچک من دلهره ويرانيست                     گوش کن

            وزش ظلمت را مي شنوي؟                                من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم

            من به نوميدي خود معتادم                                   گوش کن

            وزش ظلمت را ميشنوي؟                                   در شب اکنون چيزي ميگذرد

            ماه سرخ است و مشوش                                     و بر اين بام که هر لحظه در او بيم فرو ريختن است

            ابرها همچون انبوه عزاداران                              لحظه ي باريدن را گويي منتظرند

            لحظه اي                                                          و پس از آن هيچ

                                                             

                                                                       فروغ 


                                                                                   

+نوشته شده در پنجشنبه 19 فروردین1389ساعت10:56 قبل از ظهرتوسط Arash | |


منطقه ممنوعه

+نوشته شده در یکشنبه 15 فروردین1389ساعت6:13 قبل از ظهرتوسط Arash | |



منطقه ممنوعه

+نوشته شده در سه شنبه 3 فروردین1389ساعت1:45 بعد از ظهرتوسط Arash | |