|
آب از سرم گذشته
پشت لبخندي پنهان هر چيز روزني دارد ديوار زمان، كه از آن، چهره من پيداست چيزهايي هست، كه نمي دانم مي دانم، سبزه اي را بكنم خواهم مرد مي روم بالا تااوج، من پر از بال و پرم راه مي بينم در ظلمت، من پر از فانوسم من پر از نورم و شن و پر از دارو درخت پرم از راه، ازپل، از رود، از موج پرم از سايه برگي در آب چه درونم تنهاست...
آنك قصابانند بر گذرگاه ها مستقر با كنده و ساتوري خون
آلود
و تبسم را بر
لَبها جراحي ميكنند و ترانهِ را بر دهان
كبابِ قناري بر آتشِ سوسن و ياس شوق را در پستويِ خانه نهان بايد كرد ابليس پيروزِ مست سورِ
عزايِ ما را بر سفره نشسته
است خداي را در پستويِ خانه نهان
بايد كرد خداي را در پستويِ خانه نهان بايد كرد
The man who said,"I'd rather be lucky than Good" sow deeply into life People are afraid to face how great a part of life is dependent on luck. Its scary to think so much is out of control There are moment in a match when the ball hits the top of the net and for a split second it can either go forward or fall back. With a little luck, it goes forward and you win , or maybe it doesn't , and you lose
نقاشی سرکوب تکرار بیهوده درس بود. و بی صدا پیش میرفت. Filipo Lippi جای فرا گرفتن درس روی کتابهای خود و دیگران آدم می کشید. چیمابوئه درس را رها میکرد تا روی کتاب و کاغذ نقاشی کند. من اول درس می خواندم. زیاد هم می خواندم. تا سر حد نفهمی و منگی. و نیچه وار انضباط مدرسه را بر خود هموار می کردم. می توانستم در زیر رگبار ((قدم اهسته)) از مدرسه برگردم. معلم مرا می شناخت. سر سپردگی مرا به دستورها دیده بود. پس چرا چوبم زد. به من نزد, به بیداری ذوق زد. به حضور رویا زد. میلارپا آواز خوش سر داد و به دست مادر ترکه خورد. صدای خوش پاداش خوش نداشت. ترکه خورد چون خواندن ننگ خانواده بود. اما کار من خطا نبود. اگر لکه ناجوری بر سپیدی کاغذ بود لکه ننگی بر دامن سنت نبود! *** عمر مرا بلعید و پرورش یافت. من شاگرد خوبی بودم. اما از مدرسه بیزار. مدرسه خراشی بود بر بر رخسار خیالات رنگی خردسالی من.مدرسه خواب مرا قیچی کرده بود. نماز مرا شکسته بود. مدرسه عروسک مرا رنجانده بود. از همه بدتر صدای زنگ مدرسه بود. هرگز ژولیت آدام از دست (این صدای جهنمی) به اندازه من عذاب نکشید. این صدا خیالم را می برد. ذوقم را می شکافت. شورم را می نشاند. در کیف مدرسه پنهان می شد. با من به خانه می امد و فراغتم را می آزرد. وجودی پیدا داشت. به خوابم می آمد. این صدا درس شتاب داشت. و ترس دیر رسیدن.هرگز کافکا به اندازه من این ترس را نچشید.از در و دیوار می شنیدم((مدرسه ات دیر شد)). *** پایان آخرین روز سال, پیش از تعطیلات بزرگ تابستان, در برنامه کلاس های دبستان, نقاشی نبود. هر ماده ای هم که بود بی معنی بود. معنی کجا و فرهنگ بااهل. هر چه بود از بر می کردیم. شاگرد کیسه زباله بود. درس در او خالی می شد. ((منابع طبیعی ایران)) در کتاب جغرافی بود, نه در خاک ایران. سرمشق ((ادب)) و ((راستی)) در محیط مدرسه نبود, در رسم الخط مدرسه بود. معلم در سخنرانی مدیر, ((پدر دلسوز)) بود. در کلاس نه پدر بود نه دلسوز. کتاب فارسی یک مرّقع بیقواره بود. در آن خزف کنار صدف بود: قاآنی کنار مولوی. مولوی در کتاب سال سوّم ابتدایی بود. مهم نبود که مولوی دور از فهم ما بود (دور از فهم دانشجوی ادبیات هم هست)، شعرش از رو هم درست خوانده نمیشد. آموزش جدا بود از زندگی. کتاب بچه جان بر سر درخت مرو لانهی مرغ را خراب مکن و بارها بر سر درخت رفتم، و لانهی مرغ را خراب کردم. نمرهی اخلاقم در مدرسه بیست بود. درخانه صفر. در مدرسه سر به زیر بودم. در خانه سرکش. در مدرسه میترسیدم. در خانه میترساندم. مدرسه هوای دیگر داشت. خاکی دیگر بود با رسومی دیگر. دیاری بریده از کوچه و بازار شهر بود. یک جزیره بود. لاپوتا بود: در این جزیره، خوراک درسی ما آبستره بود: نصیحت متساویالساقین. حکایت متوازیالاضلاع. قرائت قائمه. زبان اهل جزیره را نمیشد فهمید. *** دبستان به سر رسید. و من به دبیرستان پا نهادم. راه من از خانه به سویی دیگر میکشید. از کوچههایی دیگر میگذشت، تا به مدرسه میرسید. حیاط مدرسه دیگر آن نبود. برنامه آن نبود. معلمان، دیگر بودند. اما سستی عناصر تعلیم همان بود. و بیمنظوری تربیت همان. آموختن به حافظه سپردن بود. و غایت نمره گرفتن بود. کلاس از زندگی بیرون بود. کلرور دو سدیم جز دست معلم شیمی نبود. شوری سفرهی ما از نمک بود. با گچ میشد خانه سپید کرد. با سولفات کلسیم نمیشد. در زنگ فیزیک ارشمیدس با ما بود. در حوض خانهی ما با ما نبود. تنها سود درس شیمی ما سود سوزان بود. معلم ادبیات ما متمدن بود: اهلی را به وحشی برتری میداد. کتاب فارسی، کتاب اخلاق بود. اما دست کوتاه شاگرد دبیرستان کجا و دامن بلند مثنوی. هرگز به معنی ((عزت نفس)) و ((همّت عالی)) و ((خرد)) و ((اخلاص)) پی نبردیم. *** روزی در خانه نشسته بودم و میخواندم: ((شافعی شش ساله بود که به دبیرستان میرفت)). با خود گفتم این نمیشود. ما هفت سالگی به دبستان میرویم. شش سال آنجا به هدر میدهیم. سیزده ساله میشویم. پس به دبیرستان میرسیم. مادر از آنجا میگذشت. گرهگشایی از او خواستم. مادر گفت: (( از هوش زیاد هر کاری ساخته است)). و من نفهمیدم. از دست نوشته ها ((معلم نقاشی ما))
تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سـیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتی و هنـــوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهــد آزارم و من اندیشه کنــان غرق این پنـــدارم که چـــرا باغچه کوچــــک ما ســیب نداشت حمید مصدق
چه خوبه پس از مدتها یکی از دوستای قدیمت بهت زنگ بزنه! چه خوبه وقتی تنهای تنهایی یکی باشه که بتونی بهش اعتماد کنی! چه خوبه وقتی انتظارش رو نداری یه خبر خوب بشنوی! چه خوبه با یه دوست قدیمی بشینی و به گذشته خودت بخندی! چه خوبه که یه مسافرت در پیش داشته باشی! یه مسافرت!
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزهگر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد وخواب خفتگان خفته را آشفته و آشفته تر سازد بدینسان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را دکترعلی شریعتی
راه می افتم بی هدف مقصد راهو
نمیدونم کاش میشد اروم بگیرم
ولی افسوس نمی تونم
اگر بنا بود که تنها یک پدیده ی فرهنگ کانادا را انتخاب کنم که بسیار دوست دارم، انتخابم بی تردید برج های توتم ( totem poles ) می بود. اگر جسورتر بودم چنین حکم می کردم که فرهنگ کانادا را می توان در برج های توتم خلاصه کرد. سکوت شان را. و یک دانش مرموز ازلی ابدی. غم چهره های برج ها. و در عین حال یک شوخ طبعی بدبینانه ی مقدس. و عقیده به تمام محاسن موزائیک قومی. و رنگ. و داستان گویی. و یک بدویت جهانی.این اثار هنری توسط سرخپوستان غرب کانادا در منطقه یوکان Yukon Territory و استان بریتیش کلمبیا British Columbia ایجاد شده اند. "توتم" نشانه ی یک قبیله است یا خاندان. برج های توتم چنین نشانه هایی هستند که سرخ پوستان آمریکای شمالی بر درختان حک می کردند. معنای برج ها از فرهنگ به فرهنگ متفاوت است. ممکن است تاریخ یک خانواده باشد، افسانه ای محلی، یا اتفاقی مهم. ممکن است یک ریشه ی فرهنگی داشته باشد یا تنها اثری هنری باشد برای زیبایی. اعتقاد عمومی بر این بوده است که تصاویر برج ها از یک سلسله مراتب پیروی می کنند با مهمترین فرد در بالای برج و کم اهمیت ترین در پایین. این عقیده اما مورد تردید است، با نمونه هایی که چیز دیگر می گویند. سرخپوستان معمولا از تنه درخت سدر برای ایجاد این تیرک ها استفاده می کنند. یکی از اشکالات چوب سدر این است که به مرور زمان بر اثر رطوبت می پوسد و از بین می رود. به همین دلیل به ندرت می توان تیرکی پیدا کرد که متعلق به قرن نوزدهم میلادی باشد. قدیمی ترین تیرک های موجود مربوط به ۱۸۸۰ میلادی است. با این حال با توجه به نقل قول های اروپاییان تازه مهاجر به غرب کانادا این تیرک ها پیش از ۱۸۰۰ میلادی هم وجود داشته اند. بیشتر Totem Poleها برای زیبایی سازی ایجاد شده اند اما خیلی از آنها هم برای یادآوری حماسه های آشنا، دودمان یک قبیله، جشن گرفتن باورهای فرهنگی و یا اتفاقات قابل توجه پدید آمده اند یا می آیند. این تیرک ها بخشی از فرهنگ سرخپوستان غرب کانادا را تشکیل می دهند؛ به طوری که به محض ورود به فرودگاه شهر ونکوور می توانید حضور آنها را در میان افتخارات این منطقه حس کنید. اگر تصور می کنید که از برج ها به عنوان یک هنر سنتی و رو به زوال در کانادا صحبت می کنم، سخت در اشتباه هستید. برج های توتم اکنون از تمام دوران ها زنده ترند. تمام عروسک های عظیم اختتامیه ی ونکور ۲۰۱۰ از برج های توتم الهام گرفته بودند. برج سازان محلی هم کسب و کار بسیار پر رونقی دارند. دستمزد ساختن یک برج می تواند به ۱۰۰۰۰۰ دلار هم برسد
در تاریکی بی آغاز و پایان دری در روشنی انتظارم رویید خودم را در پس در تنها نهادم و به دورن رفتم : اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد سایهای در من فرود آمد و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد
سهراب سپهری
I was five and he was six
امروز از یک دوست خوبم یه فیلم جالب گرفتم که خودش درست کرده بود راستش من هنوزم میبینم نمیتونم جلوی خند ه ام رو بگیرم پیشنهاد میکنم حتما امتحانش کنید البته حتی من که سرعت اینترنتم بالاست بازم مراحلش یه کم طول کشید ولی واقعا ارزشش و داره من یه نمونه درست کردم که میتونید از لینک زیر مشاهده کنید: طریقه ساختش خیلی ساده اس فقط کافیه برید
تو این سایت و عکستون رو آپلود کنید و منتظر باشید تا فیلمتون اماده بشه امیدوارم لذت ببرید!
صدا کن مرا در ابعاد اين عصر خاموش كسي نيست، اجاق شقايق مرا
گرم كرد.) Call me Within the space of this silent age Divide it between two meetings
دیشب خواب دیدم یه کروکدیل نامرد(شاید یه تمساح نامرد) به یه کروکدیل دیگه حمله کرد و داشت میخوردتش خواب عجیبی بود تو خوابم درخت هم بود زیاد به تابیر خواب اعتقاد ندیرم ولی میخوام تابیر این یکی رو بدونم اگه اندیشمندی از اینجا میگذره لطفا comment بزاره
این روزها دیگه زدبازی گوش نمیدم یعنی اصلا همه اهنگهای رپ رو از تو گوشیم پاک کردم دلم گرفته چرا این روزها دیر میگذره دیروز با یه نفر ادم خوب تو شانگ های shanghai چت (chat) میکردم از زندگی اونجا پرسیدم میگفت اینجا همه خیلی تحت فشار هستن میگفت اینجا سرعت زندگی خیلی زیاده و همه سخت کار میکنن خدا کنه اونجایی که ما میخواهیم بریم اونجوری نباشه یــارو قیــمت سیم جوش تو تهران میخواست بنده خدا فکر میکرد اینجا هم مثل اونجاست که همه چی شفاف باشه به هر حال یه سری قیــمت گرفتم بهش دادم ولی فکر نکنم بدردش بخوره این جمعه کوه نرفتم یعنی حال رفتن نداشتم امتحان بچه ها شروع شده! آخ که چـــــــه قــــــدر دلم یه مسافرت میخواد فعلا بای `~`
میدون ونک تایم از دستم در رفته کلافه بودم از گرمای آسفالت بار سومی بود که میرفتم پیش منشی شرکت بار سومی بود که در حالی که گوشی تلفن تو دستشه " نه نمیشه چند بار بگم " میزنم بیرون آدما هر کدوم به یه سمتی می دون به چهره آدما نگاه میکردم ولی چیزی جز ترس نمیدیدم بدو بدو رفتم تو شرکت کسی نبود همه رفته بودن شت این یکی هم نا تموم موند(کلا با تموم کردن کارا مشکل داشتم) میام بیرون هیچکی تو خیابون نیست سکوت همه جا رو فرا گرفته (پشت شیشه بانک) تاریخ بانک میگه دو سال گذشته باور نمیکنم میرم دنبال یه نفر بگردم کمکم کنه پنج ساله کسی رو پیدا نکردم تا این که مهدی با Lexus قرمزش از راهی میرسه شیشه رو میده پایین و قبل از این که من چیزی بگم "این دنیای تو نیست" RUN
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست زیباست نه؟
چیز زیادی ور نمیدارم کوله ام همیشه آمادهست یه فلاسک چای یه چیزی واسه خوردن این که با کسی باشم یا تنها زیاد برام مهم نیست چون میدونم اونجا تنها نمیمونم
هر هفته میرم کوهنوردی وقتی تو کوه هستم دنیا رو یه جور دیگه میبینم همه اون چیزایی که روزانه برام خیلی بزرگ هستن اونجا میبینم هیچی نیستن چیزایی اونجا میبینم که تو روز عادی توی شهر, دیده نمیشه کوه ها رو دوست دارم وقتی اونجام, وجود خدا رو حس میکنم وقتی از کوه بر میگردم احساس میکنم قویترم دیگه لذتهای کوچیکی که توی این شهر به ظاهر بزرگ میبینم برام لذت بخش نیست میخوام آزاد و قوی باشم مثل کوه
در شب کوچک من افسوس
باد با برگ
درختان ميعادي دارد در شب کوچک من دلهره ويرانيست
گوش کن
وزش ظلمت را مي
شنوي؟
من غريبانه به
اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي
خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را
ميشنوي؟
در شب اکنون چيزي ميگذرد
ماه سرخ است و
مشوش
و بر اين بام که هر لحظه در او بيم فرو ريختن است
ابرها همچون
انبوه عزاداران
لحظه ي باريدن
را گويي منتظرند
لحظه اي
و پس از آن هيچ فروغ
|
About
هر وقت دلم میگیره آبان 1390 مرداد 1390 اسفند 1389 مهر 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 Links
شاه آمفاکتوس سوم |